
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

.:: تابلوي اعلانات و بنردوني ::.

اون روزا ما دلی داشتیم.....
واسه مردن جونی داشتیم......
واسه موندن کسی بودیم کاری داشتیم پاییزو بهاری داشتیم.....
تو سرا ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم.....
کسی آمدکه حرف عشق رو با ما زد دل ترسوی ما هم دل به در یا زد .....
به یک در یای طوفانی دل ما رفته مهمانی......
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست.....
یه عمری راه و در قدرت ما نیست ...
باید پارو نزد وا داد باید دل رو به در یا داد....
خودش می برتت هرجا دلش خواست ...
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست ...
به امیدی که ساحل داره این دریا ...
به امیدی که آروم میشه تا فردا ...
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره ...
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره...
دل ما رفته مهمانی ؛ به یک دریای طوفانی ...
[+]
نوشته شده توسط TM در
|
|
اونروز بازم با بهانه هام شروع کردمو زنده بودم ...
تا سر کوچه رفتم .................................. سه روز.
مرد را تشییع می کردند . زیر جسدو می گرفتند آخه می گن ثواب داره... یکی دم گوشم میگفت : نوبت به هممون میرسه حالا یکی زودتر یکی دیرتر .
لا اله الا الله .... به حق لا اله الا الله .... . اطرافیانش خیلی ناراحت بودن ... با اینکه باورشون نمیشد . کاملا درکشون می کردم . این بلا باراها و بارها سر من اومده بود .
کاره خاصی نداشتم تو مراسم تدفینش حضور داشتم . کاش انسان ها می فهمیدند زندگیه دنیا به زودی تموم میشه !
کاش منم می فهمیدم .
کاش روزی میرسید که تو جمله هامون کاش نبود .
کاش همه با شکم سیر میخوابیدند .
کاش همه ی اون مریضا شفا بگیرن ... کاش کسی درد نکشه ...
کاش دیگه تو مترو کسی التماست نکنه که یه فال ازش بخری...
کاش بهونه ای نباشه که از غم بنویسیم ....
کاش بچه ها هم نمی گفتند کاشکی ....
و ای کاش خدا حکمتشو به ما هم می گفت .
[+]
نوشته شده توسط TM در
|
|
خیلی اتفاقی ...خیلی اتفاق ها افتاد.
خیلی اتفاقی خیلی راهها رارفتم.
خیلی اتفاقی دوستانی پیدا کردم.
خیلی اتفاقی حرفهایی زدم.
خیلی اتفاقی حرفهایی شنیدم.
خیلی اتفاقی پا به مکانهای مهمی گذاشتم.
خیلی اتفاقی تجربه هایی به دست آوردم.
خیلی اتفاقی چیزهایی آموختم.
خیلی اتفاقی نگاهم به نگاهش گره خورد.
خیلی اتفاقی عاشقش شدم .
خیلی اتفاقی فهمیدم من آن نیستم که او میخواهد.
خیلی اتفاقی تنهایم گذاشت.
خیلی اتفاقی تنها شدم.
خیلی اتفاقی فهمیدم در این دنیا هیچکس لیاقت عشق من را ندارد.
خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم که دیگر عاشق نشوم.
خیلی اتفاقی تنهایی را انتخاب کردم.
خیلی اتفاقی فهمیدم که هیچ کدام اتفاقی نبودند...
اما الآن فهمیدم که تا نتونم اتفاقت زندگی ام رو خودم بسازم یا کنترل کنم نمیتونم
آدم مهم و بزرگی باشم
(از طرف یه بازنده)
[+]
نوشته شده توسط TM در
|
|
وقتی که میشینم به مروره عمرم...میبینم هر روز من مثل غروب جمعه است...و بن بست و میبینم روبرومه...طوری که آدم از ادامه دادن توبه کنه...

[+]
نوشته شده توسط TM در
|
|

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم ...
که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مىکشد تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آنها را مىبينم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مىدهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مىدهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مىآيند و ما را نجات مىدهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمىدهد که ظالم و بيرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشتهايم و آنچه از آنها آموختهايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفتهايم.
من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
من باور دارم ...
که زمينهها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بودهاند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آنها را نمىشناسيم تغيير يابد.
من باور دارم ...
که گواهىنامهها و تقديرنامههايى که بر روى ديوار نصب شدهاند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند.»
[+]
نوشته شده توسط TM در
|
|